تبليغاتX
موش و گربه - داستان

موش و گربه

 

به نام خدا

 

روزی روزگاری،‌ پیرمردی در یك خانه‌ی مربّعی زندگی می‌كرد. او تمام عمرش را در آن خانه گذرانده بود؛

 

ولی هیچ‌وقت احساس خوش‌بختی نكرده بود. تمام اثاث خانه به شكل مربّع بود. اتومبیل او و حتّی

 

گربه‌اش هم مربّعی بود.


خيليی وقت‌ها او خودش را در يك خانه‌ی هِرمی، مستطيلی يا حتّی دایره‌ای تصوّر می‌كرد. پیرمرد خوب

 

می‌دانست كه در آن خانه‌ی مربعّی،‌ با آن وسایل مربّعی و گربه‌ی مربّعی، خوش‌بخت نیست؛ امّا

 

نمی‌دانست كه چه‌طور همه‌ی این چیزها را تغییر دهد.


یك روز همین‌طور كه روی صندلی مربّعی‌اش نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می‌كرد، ‌یك قطره اشك

 

 روی گونه‌اش غلتید. با خودش گفت: «من مطمئنّم كه این خانه‌ی مربعّی جای من نیست؛ چون در آن

 

 احساس آرامش نمی‌كنم. باید بگردم و ببینم چه شكلی باعث آسایش و آرامش من می‌شود.»


او لوازم مورد علاقه‌اش را در یك چمدان مربعّی گذاشت؛ ‌گربه‌ی مربعّی‌اش را برداشت و با اتومبیل كوچك

 

 قرمزش به راه افتاد. آن‌ها به مكان‌هایی سفر كردند كه پر از ساختمان‌های بلند و مستطیلی بود.

 

شهرهایی را دیدند كه در آن‌ها، خانه‌های مربعّی كوچك در كنار هم یا روی هم قرار گرفته بودند. به

 

جاهایی رفتند كه مردم كلاه‌هایی شبیه به كلاه بوقی بر سر داشتند و در خانه‌هایی به شكل مثلّث

 

زندگی می‌كردند و به شهرهایی رفتند كه خانه‌هایش روی آب بود.


پس از چند ماه جست‌وجو، پیرمرد و گربه‌اش خیلی خسته شدند. پیرمرد از پیدا كردن شكلی كه باعث

 

 خوش‌بختی‌اش شود، نا‌امید شده بود. تنها یك جا باقی مانده بود كه آن‌ها هنوز به آن سر نزده بودند.

 

سرزمینی كه هوایش بسیار سرد بود و در آن تقریباً هر روز برف می‌بارید؛‌ سرزمین‌ اسكیموها. اسكیموها

 

 در خانه‌هایی گنبدی كه از یخ ساخته شده بود، زندگی می‌كردند.

 

 

 

كلاه گرد خزدار بر سر می‌گذاشتند و صورتشان گرد و خندان بود. مردان اسكیمو از سوراخ‌های دایره

 

شكلی كه در یخ‌های كُلفت ایجاد می‌كردند، ماهی می‌گرفتند. گاهی پیرمرد هم با آن‌ها به ماهی‌گیری

 

می‌رفت و از این كار خیلی لذّت می‌بُرد . زن‌های اسكیمو وقتی ماهی می‌پختند،‌ تكّه‌های اضافی را برای

 

گربه‌ی پیرمرد كنار می‌گذاشتند.


بچّه‌های اسكیمو، هر روز بعداز ظهر،‌ برف‌بازی می‌كردند. آن‌ها هم‌دیگر را با گلوله‌های برفی نرم و گرد

 

می‌زدند. گاهی پیرمرد در درست كردن آدم برفی به بچّه‌ها كمك می‌كرد و از این كار بسیار شاد می‌شد.

 

 او از تماشای برف‌بازی بچّه‌ها و شنیدن صدای خنده‌ی آن‌ها لذّت می‌برد و در قلبش احساس هیجان و

 

گرما می‌كرد.


یك شب كه پیرمرد در رخت‌خوابش دراز كشیده بود، به مكان جدید فكر كرد. او اسكیموها و خانه‌های

 

گُنبدیشان را دوست داشت. گربه‌اش هم راضی بود؛ چون هیچ‌وقت تنها و گرسنه نمی‌ماند.


پیرمرد با خودش گفت: «من این سرزمین را دوست دارم و عاشق خانه‌های گرد و گنبدی، ماهی‌گيری و

 

گلوله‌های گردِ برفی هستم. حالا كاملاً مطمئنّم كه هرگز در همان لحظه،‌گربه‌ی پیرمرد روی تخت پرید و

 

خودش را به شكل یك توپ نرم جمع كرد و خوابید. چند قطره اشك شوق روی صورت پیرمرد غلتید؛ چون

 

گربه‌اش دیگر مربّعی نبود. هر دوی آن‌ها در كنار هم به آرامی خوابیدند و صورت‌های گردشان نشان

 

می‌داد كه خیلی خوش‌حال هستند.